تق تق تق...با فاصله و بعد، تند و تندتر شعر باران بر کولر...حجم آهنین زنگ زده ی بام، ..." داروگ، کی می رسد باران؟ " ...
باران اردیبهشت آمده از ابرهای فروردین...در غم انگیز ترین چهارشنبه ی تعطیل...
فنجای چای داغ، روی رف پنجره، به زیر باران اردیبهشت... و من، از نهایت دوزخ، در حسرت بهشت...
شهر رعد می زند، پرنده ی کتاب پر می زند، ساعت ها پراکنده می شوند و باز،... صورت تو اندیشه می شود... شراب، شراب، و اندوه، چون حجم سیالی غلیظ، رسوب می کند....اتاق من اینجاست، کنار صورت تو، دست من اینجاست کنار طعم تو... دوستم بدار...
تاریک و تاریکتر ابرهای بی حوصله از آن بالا چهارشنبه ی شهر را تماشایند ... چتر من نیست...خیابان را آب گرفته...مادری در خیابان، خیس و چالاک می دود...از کنار پرده پنجره ی ساختمان قدیمی، مرگ در هیبت پیرزنی فرتوت با دستهای چروک و شمعدانی های همیشگی، خیابان را نگاه می کند...
چهارشنبه را آب خواهد برد... اگر ابرهای آمده، خیال فردای دورهای دیگر را نداشته باشند...
کسی نام مراصدا کرد؟ یا تکه ای از سیمان دیوار فرو ریخت؟ سقوط طبله ی سیمان به زیر باران اردیبهشت در محزونترین چهارشنبه ی سال، طنین آوای نام مرا داشت...
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8